تبليغاتX
بانوی کویر...

بانوی کویر...

بهشت مصطفی(ص)

 

بر مشامم مى‏رسد از روى تو بوى بهشت


با تو غبطه مى‏خورد بر خانه‏ام كوى بهشت


اى كبوتر ميل پروازت از اين لانه زچيست؟


زود مى‏بندى چرا بار سفر سوى بهشت


تو بهشت مصطفى بودى چه مى‏گويد اگر


بيند آثار جنايت مانده بر روى بهشت


تا عدو فهميد بر عشق على آيينه‏اى


سنگ بر آيينه زد خصم ستم جوى بهشت


زد به چشمى كه پر از عكس منِ مظلوم بود


خواست در هم بشكند محراب ابروى بهشت


قطره‏هاى خون تو چون ريخته در كوچه‏ها


هر نسيمى مى‏وزد آنجا دهد بوى بهشت


روزگار من ز گيسوى سپيدت شد سياه


لرزش دستم ببين اى ياس مينوى بهشت


مهربان من جوان من به روى اين غريب


چشم نيلى را مبند اى خسته بانوى بهشت

+ نوشته شده در  ساعت 15:19  توسط معصومه اعتمادی  |