بهشت مصطفی(ص)
بر مشامم مىرسد از روى تو بوى بهشت
با تو غبطه مىخورد بر خانهام كوى بهشت
اى كبوتر ميل پروازت از اين لانه زچيست؟
زود مىبندى چرا بار سفر سوى بهشت
تو بهشت مصطفى بودى چه مىگويد اگر
بيند آثار جنايت مانده بر روى بهشت
تا عدو فهميد بر عشق على آيينهاى
سنگ بر آيينه زد خصم ستم جوى بهشت
زد به چشمى كه پر از عكس منِ مظلوم بود
خواست در هم بشكند محراب ابروى بهشت
قطرههاى خون تو چون ريخته در كوچهها
هر نسيمى مىوزد آنجا دهد بوى بهشت
روزگار من ز گيسوى سپيدت شد سياه
لرزش دستم ببين اى ياس مينوى بهشت
مهربان من جوان من به روى اين غريب
چشم نيلى را مبند اى خسته بانوى بهشت
+ نوشته شده در ساعت 15:19  توسط معصومه اعتمادی
|