میدانستم فصل خوشبختی کبوتران شهر، طولانی نیست؛ آنگاه که در هوای آشنای مهربانیات بال میزدند و از کرامت دستان تو، آب و دانه میستاندندمیدانستم روزگار شادی کوچههای شهر، طولانی نیست؛ وقتی قدم بر دیدگان ملتمسشان میگذاشتی و به عطر خوش بهشت، معطرشان میکردی، هنوز از جای گامهایت،میشود عطر و بوی آسمانها را استشمام کردمیدانستم عمر روزهای قشنگ و طلایی شهر، کوتاه است؛ آنگاه که هر صبح، در هوای زلال نگاهت پلک میگشود و در عطر شناور مهربانیات نفس تازه میکرد..
آه، بانوی کویر! هفده طلوع، شهر، میهمان آفتاب معصومانه نگاه فاطمیات بود.
هفده روز، شهر، در هوای رقیق رحمت و کرامتتان نفس کشید و جان گرفت.
هفده روز، تمام کوچهها و درختها ـ در فوران محبت بیدریغ ـ زیر سایبان امن و آسمانی حضورش آسودند.
هفده روز، سلام شهر را با لهجه فرشتگان پاسخ گفتی...
از جادههای طولانی غربت آمده بودی. مسیر عبورتان هنوز، از رویش یاسهای سپید معطر است به جستوجوی نگاه مهربان برادر آمده بودید که دست تقدیر، ستاره دنبالهدار و روشن حضورتان را به آسمان دور افتاده و مجهول قم کشاند..
از آن روز به بعد، قم قداست یافت؛ قم، شناسنامه شیعه شد.
از آن روز به بعد، پای فرشتگان به قم باز شد، و کبوتران، حرم امنی یافتند برای آسایش.
بوی فاطمه علیهاالسلام میآید از چادرت بانو! بعد از این، شهر، دلتنگیهایش را میآورد تا بیتالنور، تا به عطر دعایی، عقد، از غمهایش باز کنید.کمکم شهر داشت حضور آسمانیات را باور میکرد که ناگهان رفتنت، آواری از اندوه نشاند بر روح و جان خسته اهالی..
سنگینی چمدان عروجت را شانههای نحیف شهر، ناتوان است.
بانو! بیجهت نیست که هوای غم، همیشه گرفته و حزنآور است.
بیجهت نیست، بیتابی کبوتران در حوالی گلدستههایت.
زود بود که بر چینی سفره احسان و کرامتت را.
حالا هر بار دلم میگیرد، دلتنگیام را پناه میآورم به حرم امن تو. میگریزم از هوای راکد پیرامونم تا هوای کریمانه تو جانی تازه بگیرم، تا در جذبه اهورایی نگاهت رها شوم در لحظههای بیخویشی از خود. اینبار دلم را گره میزنم به ضریح نقرهایات تا عقده دلم را تو باز کنی
تو رفتی و چشمهای منتظر شهر، تا همیشه! به جستوجوی تو به آسمانها خیره است.
تو رفتهای و در هر سینهای، بیت الاحزانی به پاست.
ببار، بارانی از آن نگاه آرامشبخش و معصومانهات را بر سر اهالی، تا تسلّای خاطری باشد.
داغت چقدر سنگین است.
نمیدانم، اینجا قم است یا مدینه؛ مدینهای به پا کردهای در قم
بیت النورت، ادامهی اندوه بیت الاحزان یاس غریب علی علیهالسلام است.
حُزن نالههای معصومانهات چقدر فاطمی است! بیجهت نیست که حال و هوای حرمت اینقدر غریب است و در گستره حرم، غربت جریان دارد.
بانو! صدایم کن؛ دلم را از ازدحام هیاهوی دلبستگیها برهان.
مرا رها کن از این همه «خواستنها»؛ بگذار لحظهای سر بر شانه اهورایی لحظههایت بگذارم و عابر کوچههای آسمانها باشم! مرا بخوان تا زائرت شوم چون فرشتگانی که هر صبح و شام مزارت را به طوافی عاشقانه درآوردهاند.