تبليغاتX
بانوی کویر...

بانوی کویر...

خادم افتخاری

حضرت آیت‌الله مکارم‌شیرازی گفتند: حضرت معصومه(س) برکت قم و حوزه علمیه است و افتخار من این است که خادم افتخاری حضرت معصومه(س) هستم.


به‌گزارش خبر راديو معارف به‌نقل از حوزه، حضرت آیت‌الله مکارم‌شیرازی صبح ديروز در ابتدای درس خارج فقه خود در مسجد اعظم قم با اشاره به سالروز وفات کریمه اهل‌بیت حضرت معصومه(س) وجود مبارک آن حضرت را برکت قم و حوزه علمیه دانستند.و تصریح کردند: مقام والای آن حضرت در عالم کشف و شهود نه تنها به خاطر فرزندی حضرت موسی‌بن‌جعفر(ع) و خواهری امام هشتم(ع) است، بلکه به واسطه مقام معرفتی خود ایشان نیز می‌باشد.

ایشان گفتند: زندگی در سایه آن حضرت افتخار است و افتخار من این است که خادم افتخاری حضرت معصومه(س) هستم. 

معظم‌له با اشاره به جایگاه معنوی و قدسی حضرت معصومه(س) بیان داشتند: مقام والای آن حضرت در عالم کشف و شهود نه تنها به خاطر فرزندی حضرت موسی‌بن‌جعفر(ع) و خواهری امام هشتم(ع) است، بلکه به واسطه مقام معرفتی خود ایشان نیز می‌باشد.

حضرت آیت‌الله مکارم‌شیرازی با بیان اینکه به واسطه برکت آن حضرت بلاها از قم دفع می‌‌شود گفتند: زندگی در سایه آن حضرت افتخار است و من خودم به عنوان خادم افتخاری حرم حضرت معصومه(س) نام‌نویسی کرده‌ام.

+ نوشته شده در  ساعت 8:53  توسط معصومه اعتمادی  | 

و نرفته ‏ای....

 

پیش از آنکه بیایی، می‏روی. هنوز چند روزی از آمدنت نگذشته است.

روزی هم که آمده بودی، نفس‏هایت بوی رفتن می‏داد.

چون کوه آمدی و بشکوه رفتی. نیامده می‏روی.

هنوز شهر، بوی خوب بودنت را درست یاد نگرفته است که بار سفر می‏بندی؛

مگر کوتاه‏تر از این‏هم می‏شود؟!

هنوز شهر از عطر بهار آمدن کوتاهت گیج است که «ناگهان» می‏شوی؟

ناگهان‏تر از تمام رفتن‏ها، ناگهان‏تر از تمام سفرها اتفاق می‏افتی در آن سوی ابرها هنوز خیابان‏ها،

دربه‏در دیدن تو، رد پایت را بو می‏کشند.

عرق اضطراب بر پیشانی شهر، رود می‏شود که مبادا حقیقتی تلخ باشد خبر رفتنت؛

 حقیقتی تلخ‏تر از انگورهایی که مشهد را سوگوار خواهد کرد.

خبر رفتنت، مستی را از سر باغ‏های انگور می‏پراند.

پرنده‏ها لال شده‏اند تا مبادا این خبر را آواز کنند.

خب رفتنت، خوابی‏ست هول‏انگیز که شهر را از زندگی خالی خواهد کرد.

بعد از تو، شهر از ترس تنهایی قالب تهی خواهد کرد؛

مثل پرنده‏های تنهایی که حتی قفس فراموششان کرده است.

تنهایی آن‏قدر در جان شهر رسوب خواهد کرد که حتی دیگر هوا نیز در آن از جریان می‏ایستد.

شاید ابرها بعد از امروز، بوی خشکسالی بگیرند؛

مثل همین کویری که سال‏هاست مزه آب را فراموش کرده،

 مثل دریاچه نمک که زندگی را جز تلخی نمی‏داند.

روزها از امروز به بعد، روز شمارهایی می‏شوند که تنها دیوارها از زخمی روزگار می‏کنند؛

چرا که این شهر بی‏تو زندانی بیش نخواهد بود اما نه،

تو نرفته‏ای؛

تو همین جایی؛

 کدام زندان؟!

 هنوز شهر از عطر خاک مرقدت بهشت است.

هنوز گل‏های خوشبو، به بوی مهربانی تو بر این خاک می‏رویند

و آسمان،

 به شوق بوییدنت، به پابوس زمین می‏آید.

مرقدت قلب تپنده کبوتران زائر است

و گنبدت،

خورشید طلایی شب‏های بی‏ستاره مشتاقانت.

هر صبح، آفتاب به عشق سایه گرفتن در حجره‏های حرمت، از پشت کوه‏ها سربالا می‏آورد.

تو نرفته‏ای؛

 هنوز هم در ثانیه ثانیه این شهر نفس می‏کشی،

هنوز زندگی در فواره حوضچه‏های حرمت می‏رقصد.

هنوز کبوترها بوی تو را به دورترین بام‏های غریب شهر هدیه می‏کنند.

با وجود مقدّس تو، اینجا هیچ بامی دیگر از غصه بی‏کبوتری دق نخواهد کرد

اینجا، همه نامه‏هایی که کبوترها می‏برند، خلاصه می‏شود به عطر روحانی نفس‏هایت.

شهر می‏خواهد رفتنت را سیاه‏پوش شود؛ ولی نه! با این‏همه بودن، چگونه رفتنت را سیاه بپوشد؟

تو همیشه اینجایی؛

بیشتر از تمام کسانی که به ماندن فکر می‏کنند؛

حتی تو نزدیک‏تری از همین خورشید هر روزه،

 از روز و شب‏هایی که بی‏خبر می‏آیند و بی‏خبرتر می‏روند،

 از همین هوایی که اگر جریان هم دارد، به عشق توست.

هنوز تمام جان‏های بی‏قرار، بی‏قرار تواند؛

 بی‏قرار ضریح کوچکت که بوسه‏گاه زائرانی‏ست که از کبوترهای حرمت بیشتر کبوتر شده‏اند.

نه! هیچ‏کس باور نخواهد کرد رفتنت را، با این‏همه حضور مهربانی که داری.

+ نوشته شده در  ساعت 17:6  توسط معصومه اعتمادی  |