تبليغاتX
بانوی کویر... - و نرفته ‏ای....

بانوی کویر...

و نرفته ‏ای....

 

پیش از آنکه بیایی، می‏روی. هنوز چند روزی از آمدنت نگذشته است.

روزی هم که آمده بودی، نفس‏هایت بوی رفتن می‏داد.

چون کوه آمدی و بشکوه رفتی. نیامده می‏روی.

هنوز شهر، بوی خوب بودنت را درست یاد نگرفته است که بار سفر می‏بندی؛

مگر کوتاه‏تر از این‏هم می‏شود؟!

هنوز شهر از عطر بهار آمدن کوتاهت گیج است که «ناگهان» می‏شوی؟

ناگهان‏تر از تمام رفتن‏ها، ناگهان‏تر از تمام سفرها اتفاق می‏افتی در آن سوی ابرها هنوز خیابان‏ها،

دربه‏در دیدن تو، رد پایت را بو می‏کشند.

عرق اضطراب بر پیشانی شهر، رود می‏شود که مبادا حقیقتی تلخ باشد خبر رفتنت؛

 حقیقتی تلخ‏تر از انگورهایی که مشهد را سوگوار خواهد کرد.

خبر رفتنت، مستی را از سر باغ‏های انگور می‏پراند.

پرنده‏ها لال شده‏اند تا مبادا این خبر را آواز کنند.

خب رفتنت، خوابی‏ست هول‏انگیز که شهر را از زندگی خالی خواهد کرد.

بعد از تو، شهر از ترس تنهایی قالب تهی خواهد کرد؛

مثل پرنده‏های تنهایی که حتی قفس فراموششان کرده است.

تنهایی آن‏قدر در جان شهر رسوب خواهد کرد که حتی دیگر هوا نیز در آن از جریان می‏ایستد.

شاید ابرها بعد از امروز، بوی خشکسالی بگیرند؛

مثل همین کویری که سال‏هاست مزه آب را فراموش کرده،

 مثل دریاچه نمک که زندگی را جز تلخی نمی‏داند.

روزها از امروز به بعد، روز شمارهایی می‏شوند که تنها دیوارها از زخمی روزگار می‏کنند؛

چرا که این شهر بی‏تو زندانی بیش نخواهد بود اما نه،

تو نرفته‏ای؛

تو همین جایی؛

 کدام زندان؟!

 هنوز شهر از عطر خاک مرقدت بهشت است.

هنوز گل‏های خوشبو، به بوی مهربانی تو بر این خاک می‏رویند

و آسمان،

 به شوق بوییدنت، به پابوس زمین می‏آید.

مرقدت قلب تپنده کبوتران زائر است

و گنبدت،

خورشید طلایی شب‏های بی‏ستاره مشتاقانت.

هر صبح، آفتاب به عشق سایه گرفتن در حجره‏های حرمت، از پشت کوه‏ها سربالا می‏آورد.

تو نرفته‏ای؛

 هنوز هم در ثانیه ثانیه این شهر نفس می‏کشی،

هنوز زندگی در فواره حوضچه‏های حرمت می‏رقصد.

هنوز کبوترها بوی تو را به دورترین بام‏های غریب شهر هدیه می‏کنند.

با وجود مقدّس تو، اینجا هیچ بامی دیگر از غصه بی‏کبوتری دق نخواهد کرد

اینجا، همه نامه‏هایی که کبوترها می‏برند، خلاصه می‏شود به عطر روحانی نفس‏هایت.

شهر می‏خواهد رفتنت را سیاه‏پوش شود؛ ولی نه! با این‏همه بودن، چگونه رفتنت را سیاه بپوشد؟

تو همیشه اینجایی؛

بیشتر از تمام کسانی که به ماندن فکر می‏کنند؛

حتی تو نزدیک‏تری از همین خورشید هر روزه،

 از روز و شب‏هایی که بی‏خبر می‏آیند و بی‏خبرتر می‏روند،

 از همین هوایی که اگر جریان هم دارد، به عشق توست.

هنوز تمام جان‏های بی‏قرار، بی‏قرار تواند؛

 بی‏قرار ضریح کوچکت که بوسه‏گاه زائرانی‏ست که از کبوترهای حرمت بیشتر کبوتر شده‏اند.

نه! هیچ‏کس باور نخواهد کرد رفتنت را، با این‏همه حضور مهربانی که داری.

+ نوشته شده در  ساعت 17:6  توسط معصومه اعتمادی  |